حسادت های عجیب و غریب
بعضی چیزها در زندگی هستند که آدم ها حسرت شان را می خورند. مثلاً من فکر می کنم که خیلی ها حسرت چهره بعضی سلبریتی ها را می خورند، به شخصه همیشه از قیافه «لئو دی کاپریو» خوشم می آمده! یک مردانگی و خشم عجیبی دارد آن چشم های بی صاب مرده؛ لعنتی جان می دهد برای خلاف کاری! بعضی ها هم هستند که از اندام سلبریتی ها خوششان می آید، پُر واضح است که سرکار علیه، بانو «جنیفر لوپز» در این وادی حرف اول و آخر را می زند…
بعضی ها هم هستند که حسرت تحصیلات، پول، رتبه اجتماعی و چه میدانم از این جور دری وری ها را می خورند. حتماً شما هم دهان های باز مانده عابران را از دیدن «پورش» زرد رنگی که خرامان از خیابان رد می شود را در ذهن تان مجسم کردید! بعضی ها هم حسرت پارتنر دیگران را می خورند؛ حتماً شما هم خیلی شنیده اید که «اینا به هم نمی خورن آخه، حیف این مرد/زن نیست با این ایکبیری ازدواج کرده!»، البته که من کاری به این دوستان ندارم که به قول شاعر جنت مکان؛ آرزو اصولاً بر جوانان عیب نیست.
ولی من حسرت چیزهایی را می خورم که کمی عجیب غریب هستند. راستش را بخواهید من گاهی وقت ها به «تروریست ها» حسودی ام می شود! بله درست فهمیدید، بعضی وقت ها از «مسئولیت پذیری» این دوستان حسابی حسرت می خورم. اگر کمی تخیل تان را به کار ببرید؛ این جمله از زمان مدرسه را به یاد می آورید که «یا می گید کی این کار رو کرده یا ۳ نمره از انضباط همه کم می کنم»! و لابد در کلاس شما هم بودند کسانی که به قیمت یک عدد پیاز ناقابل شما را می فروختند! خواستم بگویم که ما اصولاً مسئولیت خیلی از کارهایمان را به عهده نمی گیریم. فکر می کنم اگر همه مثل آنها مسئولیت پذیر بودیم و بعد از هر عملی، مسئولیت کارهایمان را به عهده می گرفتیم، هم در روابط مان و هم در شغل مان موفق تر بودیم.
من حتا گاهی حسرت افرادی را می خورم که «بیماری لاعلاج» دارند! نه خیر اشتباه نکنید، خوشی نزده زیر دلم! به شخصه آنقدر شیفته ی این جانم هستم که با کوچکترین دردی برای خودم «هایپ» و «رِدبول» باز می کنم! ولی فکر می کنم اگر من هم بیماری لاعلاج داشتم، سعی می کردم از لحظه لحظه زندگی ام، بهترین استفاده ها را ببرم. بیماران لاعلاج می دانند که تا کی زنده هستند، بنابراین از این فرصت نهایت استفاده را می برند، حداقل بعضی از آنها.
امیدوارم مسخره ام نکنید ولی من به افرادی که می خواهند خودکشی کنند هم حسودی ام می شود! لامصب حتا تصورش هم مرا به خلسه می برد! بعضی از آنها مرگ را موهبت می دانند و نه بدبختی. فکر می کنم من هم اگر جرات روبرو شدن با مرگ را داشتم، زندگی با معناتری داشتم.
من به آدم هایی که از «ساعت» استفاده نمی کنند هم حسودی ام می شود. حالا بدبختی من اینجاست که از این یکی اصلاً نمی توانم بگذرم، اصولاً ساعت آن هم از نوع رومیزی و آنتیک ش؛ از آلات به شدت مورد علاقه ام است! افسوس که این فانتزی راه به جایی نخواهد برد. فکر می کنم آنها که ساعت استفاده نمی کنند؛ «هر وقت دوست داشته باشند زندگی می کنند، نه هر وقت که ساعت ها بگویند». آنها زندگی می کنند، گاهی هم کار می کنند محض یکنواخت نبودن زندگی، ولی به شخصه کار می کنم، گاهی هم سری به زندگی می زنم، محض خالی نبودن عریضه!
نویسنده : مهدی میناخانی