صبح ها چای می خورید یا قهوه؟
154

صبح ها چای می خورید یا قهوه؟

صبح ها چای می خورید یا قهوه؟

در بیست و یک سالگی عاشق دختری شدم که حاضر بودم جانم را برایش بدهم، اصلا داشتم جانم را می دادم. عشق و عاشقی با من کاری کرده بود که نه خواب داشتم نه خوراک. نه روز داشتم و نه شب.

صبح ها هرروز ساعت شش و نیم بیدار می شدم و یک ربع به هفت سر کوچه ایستاده بودم تا وقتی عشقم در پارکینگ خانه شان را باز می کرد او را ببینم. بعد از همان لحظه منتظر ساعت چهار عصر بودم که ماشین عشقم جلوی در پارکینگ شان متوقف می شد و عشقم از ماشینش پیاده می شد . دلخوشی من همین دیدارهای لحظه ای بود. یک روز دلم را به دریا زدم و رفتم جلو و به دختر گفتم که عاشقش شده ام. دختر گفت "من هم از شما بدم نمی یاد ولی ما به درد هم نمی خوریم" پرسیدم "چرا؟" دختر گفت "برای این که من از یک خانواده پولدارم ولی شما از یک خانواده متوسط" گفتم "از کجا می دونید؟" دختر گفت "از تیپ تون معلومه" راست می گفت. اوضاع و احوال مالی خانواده ما متوسط بود. به دختر گفتم "شما دارید اشتباه می کنید... توی زندگی پول ملاک نیست... علاقه است که مهمه... مهم اینه که من عاشق شمام" دختر جوان گفت "اتفاقا شما دارید اشتباه می کنید، تو زندگی علاقه مهم نیست، پول مهمه... منم عاشق پولم" بعد گفت "وای که من عاشق پولم... خیلی خیلی خیلی"

این درس بزرگی در زندگی من بود. فهمیدم که پول از عشق مهم تر است. عشقم دو سال بعد با یک پسر تحصیلکرده میلیاردر ازدواج کرد و سه سال بعد جدا شد. چقدر خوشحال شدم که فهمیدم درس بزرگ زندگی ام اشتباه بوده است. خوشحال شدم که دیدم آفتاب زیر ابر نمی ماند و عشق بر پول پیروز می شود. من که هنوز عاشق عشقم بودم و دورادور از حال و کارش خبر داشتم رفتم و پیدایش کردم و گفتم "دیدین پول خوشبختی نمیاره... دیدین تو زندگی چیزهای دیگه ای هست که خیلی از پول مهم تره" عشقم گفت "نه، ندیدم" گفتم "شما با این آقا سه سال هم نتونستین زندگی کنین" عشقم گفت "بله، ولی با شما سه ماه هم نمی تونستم زندگی کنم" ای داد و بیداد. درسی که از زندگی گرفته بودم همچنان سر جایش بود و یک بار دیگر پول عشق را شکست داد. تصمیم گرفتم پولدار شوم ولی پولدار شدن از آن چیزهایی است که بر خلاف شنیده های مان از زندگی راکفلر و بیل گیتس خیلی به تصمیم گیری ما ربط ندارد. آن هایی که تصمیم گرفته اند پولدار شوند و پولدار شده اند در برابر خیل عظیم کسانی که تصمیم گرفته اند پولدار شوند و هیچ وقت به خواسته شان نرسیده اند آن قدر کم تعدادند که می شود از آن ها صرف نظر کرد.

من هم پولدار نشدم اما وضع مالی ام کمی بهتر شد وبلافاصله دوباره عاشق شدم. این بار عاشق یک دختر پولدار دیگر. دوباره دلم را به دریا زدم و رفتم و به عشق جدیدم گفتم که عاشقش هستم. عشق جدیدم گفت "ما به درد هم نمی خوریم" گفتم "چرا؟" گفت "برای این که خیلی با هم فرق داریم" گفتم "از چه نظر؟" عشق جدیدم گفت "از هر نظر" گفتم "از هر نظر یعنی چی؟" عشق جدیدم گفت "شما صبح ها چای می خورید؟" گفتم "بله" عشق جدیدم گفت "ولی من قهوه می خورم" خنده ام گرفت، فکر کردم دارد شوخی می کند. گفتم "این که چیز مهمی نیست" عشق جدیدم که اصلا شوخی نمی‌کرد گفت "خیلی هم مهمه... کل زندگی همین چیزهاست... این که صبح دلت چای بخواهد یا قهوه"

من یک مادربزرگی داشتم که همه چیز این دنیا را می دانست. رفتم از مادربزرگم پرسیدم "پول تو زندگی چقدر مهمه؟... "گفت" پول؟" گفتم "بله" گفت "خیلی مهمه..." گفتم "پس من چی کار کنم؟" گفت "چی را چی کار کنی؟" گفتم "این که خیلی پولدار نیستم" مادربزرگم گفت "کاشکی بودی، حالا که نیستی غصه نخور، خیلی چیزها از پول مهم تره" گفتم "مثلا چی؟" گفتم "مثلا همین که بفهمی پول خیلی هم مهم نیست" گفتم "چی؟" و یک جوری‌ای "چی" را گفتم انگار تعداد "ی" های آن هزار تا بود. مادربزرگم گفت "پول مهمه، مثل کار، مثل خانواده، مثل تحصیلات. ولی هیچکدوم این ها خوشی نمیاره" گفتم "پس چی خوشی میاره؟" مادربزرگم گفت "این که خوش باشی" پرسیدم "چطوری آدم باید خوش باشه؟" مادربزرگم نگاهم کرد و گفت "اصلا همه زندگی همینه... همین که اینو یاد بگیری ...اگه یاد بگیری، با پول و بی پول خوشی... پول داشته باشی چه بهتر پول هم نداشته باشی به درک... اگه هم یاد نگیری هر کاری بکنی تهش راضی نیستی، خوش نیستی" دوباره پرسیدم "شما خوشید؟"

گفت "خاک بر سرم... کجام خوشه؟ نه خانه زندگی دارم، نه پول و پله، نه هیکل، نه جوانی" بعد خندید و من فهمیدم که دروغ می گوید و خوش است.

سروش صحت

دکتر مهدی قاسمی

نویسنده: دکتر مهدی قاسمی

روانپزشک و رواندرمانگر

مشاهده سایر مطالب دکتر مهدی قاسمی
نظرات کاربران
 
 
   
دکتر مهدی قاسمی

دکتر مهدی قاسمی

دکتر مهدی قاسمی روانپزشک و رواندرمانگر