راهبردهایی برای بهبود جهت گیری نسبت به مشکل

حتما شما هم در زندگی با مشکلاتی مواجه شده اید که برای حل آنها دچار چالش شده اید با سایت دکتر مهدی قاسمی همراه باشید تا در این خصوص آموزش لازم را ببینید.

اگر چه راهبردهای بسیاری جهت گیری نسبت به مشکل وجود دارد اما در اینجا بر سه راهبرد متمرکز می‌شویم   

1:شناسایی مشکلات، قبل از آن که دیر شود.

 

یکی از پیامدهای بیزاری از مشکل، نادیده گرفتن مشکلاتی است که در زندگی روزمره پیش می آید. اغلب، مشکلات با رویدادی جزئی شروع شده و وقتی نادیده گرفته می شوند، رفته رفته بزرگ و پیچیده می شوند. برای مثال، وقتی شما در محل کار با همکارتان اختلاف پیدا کرده اید. اگر برای حل مشکل تلاش نکنید، ممکن است همکارتان رنجیده خاطر شود و تصور کند که شما فردی بی احساس و خودخواه هستید. همچنین ممکن است او مشکل را با همکارهای دیگر هم در میان بگذارد و از این طریق با ورود افراد جدید، مشکل پیچیده تر شود. با توجه به این مثال، می توان گفت اگر ما مشکلات را سریع تر شناسایی کنیم، آسان تر و زودتر می توانیم آنها را حل کنیم، ولی اگر آنها را نادیده بگیریم یا نشانه ضعف تلقی کنیم، مشکلات بغرنج تر می شود و یک اختلاف کوچک ممکن است تبدیل به یک مشکل بزرگ تر و پیچیده تر شود. مثال فوق، به خوبی اهمیت مواجه سریع با مشکلات را به تصویر می کشد. 

پیشنهاد دو راهبرد می تواند به افراد کمک کند تا توانایی های خود را برای شناسایی مشکلات تقویت کنند: 

(۱) از هیجان های خود به عنوان سرنخ استفاده کنید.

 (۲) لیستی از مشکلات تکراری خودتان تهیه کنید. 

یکی از موانع رایج برای شناسایی به موقع مشکلات، اجتناب از مواجهه با هیجان های منفی ناشی از آنها است. برای مثال، اکثر افراد مشکلات را به عنوان منبع هیجان های منفی با شکست تلقی می کنند، در حالی که این هیجانها مشکل آفرین نیستند (طبق تئوری حل مسأله)؛ در عوض، احتمالا باعث ایجاد موقعیت های مشکل ساز واقعی می شوند. برای مثال، فردی را در نظر بگیرید که باید گزارش های کاری زیادی را در زمان محدودی تهیه کند و اضطراب و استرس زیادی دارد. آیا مشکل اصلی او اضطراب - استرس است؟ به نظر می رسد مشکل اصلی او تهیه کردن گزارش ها است. در واقع، این هیجان ها، یک چراغ راهنما هستند که به او خبر می دهند در این زمینه با یک مشکل روبرو شده است و تا زمانی که حل نشود، وضعیت به همین صورت ادامه پیدا می کند.

راهبرد اول این است که از هیجان های خود به عنوان سرنخ استفاده کنید. هیجان های منفی به شما اطلاع رسانی می کنند تا از مشکل به وجود آمده، باخبر شوید. وقتی شما احساس ناامیدی می کنید، از خودتان بپرسید: آیا مشکلی به وجود آمده است که من از آن آگاه نیستم و نپرداختن به آن منجر به ایجاد این هیجانها شده است؟  

از این طریق مشکلات به راحتی شناسایی می شود. این راهبرد دو مزیت دارد. اولا، به شما اجازه می دهد که مشکلات تان را سریعاً شناسایی کنید و از پیچیده شدن مشکل جلوگیری کنید. دوماً ، به شما کمک می کند نگاه مثبت‌تری به هیجان های منفی داشته باشید.

راهبرد دوم این است که شما لیستی از مشکلات تکراری خود را تهیه کنید. معمولاز اغلب آن مشکلات مرتبا تکرار می شود. به عنوان مثال، بعضی از این مشکلات تکراری، ممکن است در ناسازگاری با همکاران و یا مشکلات اقتصادی باشد. وقتی مشکلی پیش می آید، بیشتر افراد با تعجب و يأس به آن نگاه می کنند، گویی اولین بار است که با این مشکل مواجه شده اند. ولی با تهیه کردن فهرستی از مشکلات تکراری، قادر به شناسایی به موقع مشکلات می شوید و هیجان های منفی کمتری را تجربه میکنید ،با استفاده از این روش فرد می‌‌تواند به محض به وجود آمدن مشکل، آن را شناسایی کرده و خشم و ناامیدی کمتری نسبت به آن نشان دهد.

٢:نگاه کردن به مشکلات به عنوان بخشی از زندگی 

معمولا افرادی که جهت گیری منفی نسبت به مشکل دارند، هنگام مواجه با مشکل خشمگین و عصبانی می شوند، به دلیل این که مشکلات را نابهنجار تلقی می کنند مثلاً اگر من هر چیزی را از قبل برنامه‌ریزی می‌کردم و بلاتکلیفی را در زندگی خود کاهش می‌دادم، هیچ مشکلی به وجود نمی‌آمد.

برای من قابل تحمل نیست که برایم مشکلات غیر مترقبه پیش بیاید. یکی از مشکلات این افراد این است که به جای مواجه با مشکلات، انرژی زیادی را صرف اجتناب از آنها می کنند. اجتناب از مشکلات نیز مانند تلاش برای برطرف کردن بلاتکلیفی، بی فایده است. 

پذیرفتن این که هر فردی در زندگی اش با مشکلاتی مواجه می شود، فقط ممکن است شدت و کیفیت آنها با هم تفاوت داشته باشد ،در زندگی مسئله ای بسیار مهمی است .

روبرو شدن با مشکلات، امری طبیعی و اجتناب ناپذیر است، آیا شما فردی را سراغ دارید که هیچ مشکلی نداشته باشد و در طول زندگی خود هیچ مشکلی را تجربه نکرده باشد؟

وقتی افراد وجود مشکل را در زندگی خود غیر طبیعی قلمداد می کنند، بی شک بیشتر اوقات خود را صرف عصبانیت می کنند تا حل کردن مشکل.

 یکی از دلایلی که افراد مشکلات را غیر طبیعی تلقی می‌کنند، نسبت دادن آنها به ناتوانی و ضعف خودشان است. برای مثال، وقتی شما ریشه ی مشکلات تان را در خودتان جستجو می کنید (من قبل از این که با دیگران ارتباط زیادی داشته باشم، هیچ مشکلی نداشتم)، بی شک آنها را غیرطبیعی می بینید. به خاطر داشته باشید که همه ما در زندگی روزمره خود بارها و بارها با مشکلات مواجه می شویم ،که ارتباطی با هوش بالا ،جذاب بودن و مهارت در روابط اجتماعی ندارد. البته شاید افرادی را سراغ داشته باشید که در زندگی خود مشکلات خاصی را نداشته ندارند، ولی فراموش نکنید که آنها هم مانند سایرین با مشکلات مواجه می شوند ،اما احتمالا مشکلات را به موقع شناسایی کرده و از پیشرفت آن جلوگیری می‌کنند و شما فکر می کنید که مشکلی ندارند. به جای این که مشکل را به خودتان نسبت دهید وجود مشکل را در زندگی بپذیرید. این طرز تفکر به شما کمک می کند تا مشکلات را به عنوان بخشی از زندگی ببینید و با کارآمدی بیشتری با آنها مقابله کنید.

٣:دیدن مشکل به عنوان فرصتی برای رشد، نه تهدید.

راهبرد پایانی و اصلی که جهت گیری منفی نسبت به مشکل را مورد هدف قرار می دهد، این است که مشکلات را به جای تهدید، فرصتی برای رشد تلقی کنیم. این راهبرد به افراد کمک می کند که جهت گیری فعالی نسبت به مشکلاتش داشته باشد. وقتی یک موقعیت ناخوشایند ارزیابی شود، افراد از آن فاصله می گیرند. ما انسانها در زندگی روزانه ی خود بیشتر تمایل داریم از خطر اجتناب کنیم و به فرصت هایی برای رشد نزدیک شویم، ولی راهبرد مطرح شده به‌ ما کمک می کند نگاه انعطاف پذیرتری نسبت به مشکلات داشته باشیم .ما  باید به جای تمرکز بر جنبه‌های منفی مشکلات ، آنها را به عنوان یک فرصت برای رشد در نظر بگیریم. البته به این معنی نیست که پیامدهای تهدید کننده ی مشکلات را نادیده بگیریم.

هیچ فردی از روبرو شدن با مشکل خوشحال نمی‌شود، ولی اگر آنها فرصتی برای رشد درنظر بگیرد ،تمایل بیشتری برای مواجهه با آنها دارد و در عین حال به خطرات آن هم واقف می‌شود. در این صورت به حدی میرسید که به مشکلات، نگاه دوقطبی ندارید، بلکه نگاه شما به مشکل بین دو طیف است، نه آنها را کاملا تهدید کننده و نه کاملا تقویت کننده (فرصتی برای رشد)می بیند.

 

مشکل را کاملا منفی یا مثبت در نظر گرفتن، هر دو نگاه افراطی به مشکل است. بهترین رویکرد، نگاه پیوستاری به مشکل است. یعنی با در نظر گرفتن خطرات احتمالی مشکلات و تلاش برای استخراج فرصت هایی از آن، از هر دو قطب فاصله گرفته و اعتدال را برقرار سازد. 

برای محقق شدن این امر ،می توان از خود پرسید که «در این موقعیت چه فرصتی برای رشد من وجود دارد ؟»این فرصت ها می تواند شامل کسب مهارت های جدید ، تقویت آن ها ‌و بهبود روابط بین فردی باشد.

نظرات کاربران
 
 
   
دکتر مهدی قاسمی

دکتر مهدی قاسمی

دکتر مهدی قاسمی روانپزشک و رواندرمانگر