آیا تا به حال به مرگ خود و یا عزیزانتان فکر کرده‌اید، چقدر مضطرب و نگران شده اید؟ (قسمت پاياني)

در واقع همانطور که فروید(۱۹۱۵) نوشت ناهشیار ما به مرگخودمان اعتقادی ندارد و به گونهای عمل میکند که گویی ما جاویدان هستیم. وی در ادامه مینویسد حتی زمانی که ریاکارانه واقعیت مرگ را بپذیریم، در ناهشیار اعتقادی به مرگ خود نداریم (به نقل از فرر و والکر، ۲۰۰۸).

 

مرگ همیشه همراه انسان بوده و خواهد بود و از این رو که بخشی از زندگی اوست و پیوسته ذهن او را به خود مشغول کرده، انسان به دنبال پاسخی برای پرسشهایی درباره ی مرگ بوده است.

 

موضع انسان در زندگی مشابه موضع دانشجو در امتحان نهایی است؛ در هر دو مورد تکمیلنکردن کار نسبت به ماهیت والای آن اهمیت کمتری دارد. دانشجو باید خود را برای صدای زنگی که پایان وقت را اعلام می‌دارد آماده کند، و در زندگی هم ما باید ضمن آنکه میانگاریم «عمر نوح» خواهیم داشت، نیز همیشه منتظر «فراخوانده شدن» باشیم. کلمه لاتین نهایت، هم پایان معنی میدهد و هم هدف. آن لحظه که شخص نتواند پایان مرحله موقت زندگیش را پیش بینی کند، دیگر قادر به مشخص کردن هدف‌های خود نیست و نمی تواند دل به کار بدهد و برعکس، خیالبافی درباره پایان و هدف آینده، آن تکیه‌گاهمعنوی را میسازد که زندانی اردوگاه به شدت به آن نیازمند است. زیرا این تکیه گاه معنوی به تنهایی میتواند او را از گردن نهادن به نیروهای آسیب رساننده و شکل دهنده محیط اجتماعی حفظ کند - یعنی او را از وادادن و تسلیم پذیری بی قید و شرط برهاند. يقين به مرگ تنها شخصی را می ‌ترساند که نسبت به زندگی خویش، وجدانی گناهکار داشته باشد. مرگی که مهر‌پایان بر زندگی میزند، تنها میتواند شخصی را بترساند که در مدت عمر خود به طور کامل نزیسته است. انسان باید با توجه به زمان و فناپذیری خویش کاری را به پایان برساند یعنی اینکه فناپذیری خود را بپذیرد و آگاهانه به عنوان بخشی از معامله پایانی برای کار خود قبول کند(فرانکل، ۱۳۷۲). اگر وجود ما واقعا با مرگ خاتمه مییابد و با مرگ دیگر چیزی باقی نمی‌ماند که منتظرش باشیم دیگر چه چیز ترسناکی می تواند وجود داشته باشد؟ اگر کسی در این باره منطقی فکر کند چنین به نظرش خواهد رسید که گویی مرگ فقط در صورتی می تواند ترسناک باشد که ما بعد از آن به زندگیادامه دهیم و شاید در معرض یک استحالههراس‌آور  قرار گیریم.اگر زندگی واقعی نیست ، و مرگ غایت آن است، شاید مضحک باشد که خودمان مرگ را این چنین جدی بگیریم(نیگل ،۱۳۸۴).

یالوم معتقد بود که اضطرابمرگ با میزان رضایتاززندگی نسبت معکوس دارد.

جان هینتون یافته های پژوهشی جالب و مرتبطی را گزارش می کند. او شصت بیمار مبتلا به سرطان و پیشرفته را مورد مطالعه قراداد و به بررسی ارتباط میان نگرش آنها ( از جمله « احساس رضایت و کامروایی در زندگی و احساسات و واکنش ها در طول بیماری لاعلاجشان پرداخت. احساس رضایت از زندگی را براساس مصاحبه با بیمار و همسرش ارزیابی کرد. احساسات و واکنش‌ها در طول بیماری علاج، بر اساس مصاحبه با بیمار و مقایس های سنجشی که پرستاران و همسران تکمیل می‌کردند، ارزیابی شد. نتایج به میزان معنی داری حاکی از آن بوده «وقتی زندگی رضایتبخش است، مردن کمتر دردسرآفرین است.هر چه از زندگی گذشته رضایت کمتری داشته باشیم، با بیماری و عواقب آن هم سخت تر کنار می‌آییم»، هرچه رضایت از زندگی کمتر بود، میزان افسردگی، اضطراب، خشم و نگرانی درباره‌ی بیماری و درباره میزان رضایت از مراقبت های طبی بیشتر بود. به نظر می‌رسد این نتایج با عقل سلیم همخوانی ندارد، زیرا وقتی سطحی به موضوع نگاه کنیم انتظار خواهیم داشت کسی که رضایت کمتری دارد و نا امید و سر خورده است، به مرگ خوش آمد بگوید ولی عکس آن صحیح است : حس کامروایی و این احساس که زندگی خوبی را از سر گذرانده‌ایم، وحشت مرگ را تسکین می‌دهد. نیچه معتقد است :« آنچه کامل شده، هر آنچه رسیده و پخته، خواهان مرگ است. آنچه نارس است، می‌خواهد زندگی کند. هر آنچه در رنج است، می‌خواهد زنده بماند تا شاید رسیده و شادان و دلخواه شود، دلخواه از آن رو که هر چه فراتر رود، برتر و درخشان تر شود.» قطعا چنین بصیرتی، جای پای مطمئنی برای درمانگر پدید می‌آورد اگر بیمار را یاری دهد تا رضایت بیشتری را در زندگی تجربه کند، اضطراب فراوانی را فرو می‌نشاند. البته عکس این معادله هم صحیح است زیرا زندگی مقید و محدود، ناشی از اضطراب فراوان مرگ است. انسان در صورتی مواجهه با چشم انداز مرگ اجتناب ناپذیر را تاب می‌آورد که زندگی را به تمامی زیسته باشد.»

درمانگر نباید مرعوب گذشته شود. لازم نیست فرد چهل سال سالم و يكپارچه زندگی کند تا چهل سال زندگی ناقص و سایه وار قبل از آن جبران شود. ایوان ایلیچ تولستوی از طریق رویارویی‌اش با مرگ، به بحران اگزیستانسیال دچار شد و در چند روز باقیمانده از زندگی‌اش متحول شد و توانست با نگاه به گذشته، به تمامی زندگی‌اش معنا ببخشید. هرچه رضایت از زندگی کمتر، اضطراب مرگ بیشتر (یالوم، ۱۹۸۰).

 

از دیدگاه وجود گرایی مرگ فقط شامل مرگ زیست شناختی نمی‌شود، فوت لحظه‌ها و دقایق نیز مرگ است. اگر بیماری به این نکته پی ببرد مسئولیت بزرگی را بر دوش خود احساس می‌کند. مسئولیتی برای یک ساعت و یک روز دیگر، چون او  فصل حیاتی داستان زندگیش را هنوز ننوشته است (محمد پوریزدی، ۱۳۸۵).

رویارویی با دورنمایی غیرقابل اجتناب (مرگ)، لحظه کنونی را با اهمیت می‌سازد، چه آگاه می‌شویم که برای تحقق نقشه‌هایمان فرصت جاودانی نداریم. واقعیت مرگ کاتالیزوری است که می‌تواند به خلق زندگی معنادار و هدفمند انجامد. ما از طریق تصدی آزادی‌مان و از طریق تعهد به انتخاب در صورت مواجه شدن با تردید، در جهت یک زندگی معنی دار تلاش می‌کنیم (کری، ۱۳۸۵).

فرانكل مرگ را یک تهدید نمی‌دانست بلکه معتقد بود مرگ، انسان را وا می‌دارد حداکثر زندگی را کند و از هر فرصتی برای انجام کارهای معنادار استفاده نماید. پس توجه به مرگ می تواند زمینه ساز ٪خلاقیت و زندگی کامل شود (شارف، ۱۳۸۹).

اگر از خود در برابر واقعیت مرگ دفاع کنیم، زندگی کسل کننده و معنی می‌شود. اما اگر تشخیص دهیم که فانی هستیم، می‌دانیم که برای کامل کردن طرح‌های خود، زندگی ابدی نداریم و هر لحظه موجود حیاتی است. آگاهی ما از مرگ منبع علاقه به زندگی و خلاقیت است (کری، ۱۳۸۵).

مرگ، مسئولیت آدمی را به او یادآور می‌شود. مرگ خارج از قدرت و مسئولیت آدمی است، اما کشمکش مداوم میان سرنوشت درونی و بیرونی آدمی و آزادی او، ماهیت اصل زندگی است (فرانکل، ۱۳۸۵).

زندگی یک دوره طولانی سؤال و جواب است که موجب می‌گردد تقویم زندگی هر فرد به تدریج از «ناشده ها و ناکرده ها» به «کرده هاو شده‌ها» منتقل شود.

پس لحظه پایان زندگی مرگ باید بهترین حالت فرد باشد. چون او در لحظه مرگ، خویشتن را خلق می‌کند. خویشتن انسان یک «بودن» نیست بلکه شدن است و بدین ترتیب این خویشتن هنگامی کامل می‌شود که زندگی با مرگ تکمیل شود (ذاکر، ۱۳۸۵). مرگ به صورت نفی هستی دیده می‌شود که مسئولیت برای اقدام را نیز به ارمغان می‌آورد زیرا اگر زندگی بی‌نهایت بود، تصمیمات می‌توانستند به طور نامحدوی به تعویق بیفتند (پروچاسکا ونورکراس،۱۳۸۵).

نظرات کاربران